امروز شنیدم یک خانم از اقوام های دامادمون خودکشی کرده، میگفتند خیلی کم خون بوده و نمی تونسته بچه دار شه، همسرشم میخواسته طلاقش بده، خیلی تلاش کرده که همسرش طلاقش نده چند بار هم گفته خودکشی می کنم، باید خیلی درد داشته باشه که حاضر شده خودکشی کنه، چطور حس ها به اینجا میرسند؟! واقعا دردناک هست، مادرش تعریف میکرد سرش رو که روی شانه ام می گذاشت از گریه هاش خیس میشدم، میگفت چقدر صبر کنم چقدر درد بکشم،... روان شناس و وکیلشم اصلا خوب نبودند
نمی خوام از دردهاش بیشتر بگم، حالم از شنیدن مرگش بد شد، باید رهاش می کرد، وقتی یه نفر قید تو رو میزنه نباید واسش بجنگی دیگه ارزش از بین بردن زندگیت رو واسش اصلا نداره، امیدوارم در آرامش بخوابد، عشق لایق بهترین آرامش است.